قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه » فیش مرثیه » فیش مرثیه شب و روز عاشورا_استاد انصاریان

فیش مرثیه شب و روز عاشورا_استاد انصاریان

بسم الله الرحمن الرحیم

فیش مرثیه

شب و روز عاشورا

استاد  انصاریان

@fishemenbar ایتا وسروش

عرضه در سایت طلبه یار = http://www.talabeyar.ir

اینقدر این طبیب عاشق بیمار بود که یک ذره نسبت به مخالف نفرت پیدا نمیکرد ، یک ذره … اینو برا اونایی که نشنیدن میگم .حادثۀ کربلا تکرارش نوره ، عرشیه ، ملکوتیه .

دوتا برادر از خوارجِ نهروان بسیار پر کینه ، از اولِ طلوع صبح با امام جنگیدن تا سه بعدازظهر . چون تحقیق کردن امام ، چهار شهید شد . سه بعداز ظهر کسی دیگه نمونده بود . آخرین سرباز ، شش ماهه بود که شهید شد بود .

امام جلویِ لشکر رو اسب سوار بودن . داغ دیدن ، تشنه ان ، گرسنه ان ، گرمه ، گردوغبارِ … به لشکر فرمودند : فقط چندلحظه سکوت کنید . چندلحظه سکوت کردن … فرمود : به خیمه های من گوش کنید . ببینید چه صدایی میاد ؟ چه صدایی میاد ؟

همه داشتن ناله میکردن ، همه داشتن گریه میکردن … تو این گوش دادن یه مرتبه برگشت فرمود : با چه لحن با محبتی !فدای اون صدات بشم …*

حسین جان،تقریبا از هفت،هشت سالگیمون این صدای تو رو ماجواب دادیم تا حالا … بعدشم جواب میدیم . ما نیاز نداریم از تو جدا بشیم …*صدا رو گوش بدید و گوش دادن اونا برگشت فرمود: «هَل مِن ناصِر یَنصُرُنی ؟ هَل مِن مُعین یُعنُینی وهَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ؟ »

این دوتا داداش،اینا از خوارج نهروان بودن ،ابوالحتوف بن حرث انصاری و سعدبن حرث،برادربزرگه برگشت به برادرکوچیکه گفت : شنیدی ؟ خب دوتا صداست .یکی صدایِ گریه اهل بیتِشِ ،یکی صدایِ هل منِ ناصر شه ، شنیدی ؟ گفت :آره ،چرا معطلی ؟ چرا معطلی ؟ برگشتن به لشکر ، پنجاه ،شصت نفر رو کشتن . هر دو رو با تیر و نیزه و شمشیر زدن خوردن زمین … ابداً توقع نداشتن ابی عبدالله بیاد بالا سرشون … حسین،طبیبِ عاشقِ …*وای حسین جان …*

هنوز نمرده بودن که دیدن ابی عبدالله کنارشونه و داره میفرماید :«رَحِمَ الله لَکُما »نگفت خدا بیامرزدتون،فرمود : رحمت خدا رو براتون میخوام . هر دو هم الان پایینِ پا دفنن …

مسیر درمان این طبیبان طولانی نیست ، زمان زیادی نمیخواد … حرفم تمام … از این سه تا طبیب فاصله نگیریم دورنشیم … روضه امروز رو بگذارید امام عصر براتون بخونه ، حسین جان ….

میگه :حسین جان ،وسط میدان بودی . چون دیگه توانت داشت تموم میشد «فَأَحْدَقُوا بِک َ مِنْ کُلّ ِالْجِهاتِ»دایره وار دورتو گرفتن که راهِ بیرون رفتن نداشته باشی … وای…

گاهی میگن یه کاری کردن نتونست تکون بخوره … میگه :حسین جان حلقۀ محاصره رو هی تنگش میکردن که همه بتونن به تو دسترسی پیدا کنن …*وای وای …

 

کلماتِ امام زمانُ دقت کنید ، بیاید ماهم مثل زینب زخم به جیگرمون بخوره ، چه عیبی داره ؟* «وَ اَثخَنُوکَ بِالجَراحِ»از نوک سر تا نوک پا زخما داشت تو رو بیحال میکرد … توان تورو داشت میگرفت…«وَ اَثخَنُوکَ بِالجَراحِ »توانتو داشت میاورد پایین … «حالُوا بَیْنَک َ وَ بَیْنَ الرَّواحِ »چنان حلقه رو تنگ کردن که راه رهایی نداشته باشی … نتونی تکون بخوری …  وای حسین جان …

«وَلَمْ یَبْقَ لَک َ ناصِرٌ »تو اون زمین یه نفر نبود تو رو یاری بده…تک مونده بودی…غریب مونده بودی … «وَ أَنْتَ مُحْتَسِبٌ صابِرٌ » لحظه به لحظه میگفتی :خدایا با تو دارم معامله میکنم… خدایا هفتاد و دو نفر رو که با تو معامله کردم، حالا نوبتِ خودمه … خدایا چی خلق کردی و چی دیدی ؟* «تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِک َوَ أَوْلادِک »با اینکه حلقه تنگ شده بود ، راه بیرون رفتن برات نذاشته بودن ، اما همش تو فکر این بودی که از زنها دفاع کنی … داشتی میگشتی تو این حلقه که کسی حمله نکنه به خیمه ها… وای حسین جان …

من دیشب تا حالا این روضه رو نمی فهمیدم . هی برمیداشتم نگاه میکردم این جمله ش :امام زمان چی گفتی ؟

*حتی کار به جایی  رسید «نکسوک من جوادک »خودش نیفتاد … انداختنش … از رو اسب انداختنش …

خیال میکنی اومدن با دست کشیدنش پایین ؟… با صدتا نیزه انداختنش پایین … آی ، آی …

 

امام زمان میگه : حلقه خیلی تنگ بود . وقتی انداختنش زمین جا میخواستن وا کنن «تَطَؤُکَ الخُیُولُ بِحَوافِرِها» این اسبا اومد رو بدنت … میرفتن و میومدن و تو زنده بودی …

«تَعلُوکَ الطُّغاهُ بِبَواتِرِها» حلقه گشادتر شد ، ریختن سرت … جا پیداکردن بتونن هجوم کنن … حسین من …

«رَشَحَ لِلمَوتِ جَبِینکَ » عرق مرگ به پیشونیت نشست… «وَ اختَلَفَ بِالاِنقِباضِ وَ الاِنبِساطِ شِمالُکَ وَ یَمِینُکَ » افتاده بودی و اسبام روت اومده بودن … تنها قدرتت این بود که تو حال افتادن دستاتُ اینور اونور میکردی … چرا دستاشو حرکت میداد ؟ درد میکشید …..

« تُدیرُ طَرْفاً خَفِیّاً إِلى رَحْلِک َ وَ بَیْتِک » همینجوری از زیر دستای دشمن توان این مقدار و داشتی یه خورده پلکتُ بیاری بالا ببینی حمله نکردن ،نرفتن رو خیمه ها ؟ نگران بودی …

«وَاَسْرَعَ فَرَسُکَ شارِدا » اسب تونست راه بازکنه براخودش … چون وقتی وضع تورو دید ، به شدت بالا و پایین میپرید . اسب بالا و پایین میپرید … حیوون فهمید چه بلایی سر تو اومد ! اون جنس دوپایِ خبیث نفهمیدن چه کار میکنن ! بالا و پایین میپرید … «اِلى خِیامِکَ قاصِدا »دید دیگه پیش تو نمیتونه وایسته ، کاری نمیتونه بکنه … به طرف خیمه رفت … «مُهَمْهِما باِکیا »اسب داشت بلندبلندگریه میکرد …

اسب اشک میریخت ، رسید… «فَلَمّا رَاَیْنَ النِساءُ جَوادکَ مَخْزِیّاً» زن و بچه یه مرتبه بیرون ریختن … اسبتو دیدن دل شکسته ست … اشک داره میریزه … «وَ نَظَرنَ سرَجَکَ عَلَیهِ مَلوِیّاً» دیدن زینِ اسب وا شده … معلوم میشه ابی عبدالله رو به زور کشیدن پایین که زین برگشته بود آی … وای …

«بَرزَنَ مِن الخُدُورِ» هیچ دختر و زنی ، جدِ بزرگوارم ، نموند که بیرون نیاد … ریختن بیرون همه … خب چه حالی …؟ « وَلِلْخُدُودِ لاطِمات » سیلی به صورت میزدن ،سیلی…«وَلِلْوُجُوهِ سافِرات » این نقابای رو دماغ و چشمشون افتاد … «وَ بَعدَ العِزَّ مُذَّلَّلاتُ » دیدن بعد اون همه عزت خوار شدن … آی …

«وَ إلی مِصرَعِکَ مُبادِراتٍ» وای نیستادن … با پایِ برهنه ، با کندنِ مو ، با زدنِ به صورت ، شتابانِ ریختن تو میدان … امام زمان میدیده میگفته … وقتی رسیدم دیدم « وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِکَ»

 

بازدیدها: ۵۳۶

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *