فیش مرثیه شب وروز تاسوعا_استاد مومنی

بازدید: 584 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فیش مرثیه

 

شب و روز تاسوعا

استاد مومنی

@fishemenbar ایتا وسروش

عرضه در سایت طلبه یار = https://www.talabeyar.ir

زمانیکه صدای هل من ناصر ینصرنی ابی عبدالله بلند شد و تنهایی حسین را دید*این زمانی هست که کسی برای جنگیدن نمونده و امام سجاد علیه السلام که تو بسترن و بیمارن و حضرت ابوالفضل.

مردی نمونده دیگه تو خیمه ها … زنها از تو خمیه ها ریختن بیرون… *خیلی حرف سنگینیه ها … خیلی بیارم سطح رو پایین،خیلی پایین، خیلی پایین، شان شما اجل سطح رو میارم پایین، یه جا مرد نیازِ به کمک داشته باشه،هیچ حامی نداشته باشه،زنها بیان کمکش کنن … چه به دل اون مرد میگذره…؟! عباس طاقت نیاورد. اومد مقابل امام حسین،حضرت رو به دشمن ایستاده،از پشت سر خیالش راحته ، عباس دارم از خیمه ها هیچ نگرانی ندارم.

رو کرد دید از پشت سر صدایی میاد … “یا اخی! هل مِن رُخصَه؟ ” حسین جان اجازه میدی تا برم جانمو فدات کنم؟ امام حسین علیه السلام برگشت دید عباس هست ، فرمود عباسم توئی؟! عباسم “انتَ صاحِبُ لوائی و علامه عسگری” تو علمدار منی، تو نشانه منی … “اذا مَضَیتَ تَفَرَّق عسگری….” اگر تو کشته بشی، لشگر من متفرق میشه … من در مقابل کوفیا دیگه نمیتونم دوام بیارم …

 

عباسم “انت صاحب لوائی ،اذا مضیت تفرق عسگری” لشکر من از هم میپاشه ، دارد امام حسین “فَبَکی بُکائاََ شدیداََ….” حسین بلند بلند گریه کرد “حتّی  اِبتَلَّت لِحیَتُهُ بِالدُّموع…” انقدر گریه کرد که این محاسنش به اشک تر شد …

 

عباس علیه اسلام این صحنه رو دید، عرض کرد حسین جان “قَدْ ضاقَ صَدْری و سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاهِ …” حسین جان سینه م داره منفجر میشه …

بدم میاد از این زندگی … “قد سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاهِ  و أُرِیدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِی مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِین َ…” میخوام برم خون بهای خودم و عزیزانم رو از این منافقین بگیرم.

 

امام حسین علیه السلام رو کردن به ابوالفضل، “ما تری ما هل بنا من الْعطش؟!” عباسم نمیبینی چقدر تشنه ای؟ “و اَشَدُّ الاشیاء عَلینا عطشُ الاطفال و الحرم…” بدتر از همه تشنگی بچه ها و اهل حرمه. میخوای بری عباسم؟ “اِمْض الی الْفرات…” برو به سمت فرات “و اْتنی بشئِِ من الْماء…” برو یه خرده آب بیار…بچه ها از تشنگی دارن میمیرن، عباس علیه السلام رفت نزد بنی امیه، اونها رو موعظه و نصیحت کرد،اثر نبخشید، سخن عباس رو نشنیدن، پس مراجعت نمود و به امام حسین عرض کرد آقا اینا نصیحت رو …

 

ببینید اذن جنگیدن نداره،برو آب بیارالان فعلا به صورت امری نیست. تا امر صد درصد از مولا صادر بشه، عباس وارد میشه … عباس علیه السلام وارد شد بر امام حسین علیه السلام، عرض کرد آقا این ها ممانعت کردن ، یه وقت یه صدایی به گوش ابالفضل رسید ” فَسَمِعَ الاطفال یُنادون…. ” شنید بچه ها هی دارن میگن: “العطش…”  همین که صدای اطفال را شنید “رَمَقَ بِطَرَفِه الی السَّماء…” همین که شنید ابوالفضل صدای اطفال رو، سرش  به آسمون بلند کرد “الهی و سیدی اُرید …”

 

خدایا،ای خدا ای خدای من ای خدای مهربان ، امیدوارم برگردم و به وعده خود به این اطفال وفا کنم و آب برای اینها بیاورم، “فَرَکَب فَرَسَهُ…” سوار بر مرکب شد “و َاَخَذَ رِمحَه” نیزه خود را برداشت “وَ قَصَدَ الفرات” رفت به سمت فرات … به اطفال رو کرد حضرت ابوالفضل و فرمود من میروم آب بیاورم ، انقدر گریه و ناله نکنید و دعا کنید من صحیح و سالم برگردم … آن اطفال کنار خیمه سر خود را از روی خاک برداشتند … دست ها را بلند کردند به درگاه خداوند عالم ، یا حمید متعال عم بزرگوار ما عباس را صحیح و سالم برگردان که آب برای ما بیاورد که جگر ما از تشنگی کباب شده …

پس ابوالفضل علیه السلام روان شد، به امیدی که برگردد، به این سبب با برادر خود مثل سایر شهدا وداع نکرد … امام علیه السلام به علم امامت میدانست که عباس میرود،برنمیگردد … همین که چند قدم راه رفت، دید از عقب سرش صدای گریه می آید و کسی او را صدا میزند … تا نگاه کرد دید امام مظلوم گریه کنان می آید … آهسته آهسته … مبادا بچه ها بفهمن … مبادا زینب بفهمه … مبادا دخترا بفهمن … آهسته آهسته صدا میزد: ای برادر … عباس! صبر کن تا تو را سیر ببینم … عباس علیه السلام چون این را شنید ، گریست و عرض کرد: ای حسین جان! ای برادر! مگر من کشته می شوم؟!

 

حضرت گریست و آن دو برادر دست در گریبان یکدیگر درآوریختند، انقدر گریستند نزدیک بود بی هوش شوند … پس از وداع ، حضرت ابوالفضل راهی فرات شد ” فَاَحاطَت بِه أربعهُ آلافِِ منَ الموکّلینَ بالفرات …” ۴۰۰۰ تیرانداز که موکل به شریعه فرات بودن، همه آماده بودن که ابوالفضل بیاد … واویلا … “فقالَ لَهم” *خاک به دهن من … این موعظه اباالفضل به لشگرِ ، خدا میدونه قلب آدم درد میگره … به خدا روضه خواندن از روضه شنیدن سخت تره… خدا شاهده یه وقتایی آدم هنگ میکنه اصلا چی بگه؟ سالی یه بار آدم دهنش باز میشه اینو بگه…

 

ببخشید اگر یه وقتایی یه کلماتی می شنوید، من عین متن رو میخونم ،از خودم کم و زیاد نمیکنم*” فقال لهم” به این ۴۰۰۰ نفر فرمود

” انتم کَفَرَه او مسلمون؟! “شما کافرید یا مسلمونید؟ چی کاره اید شما؟ “هل یجوزُ دینَکُم اَن تَمنَعَ الحسین و اطفالِه شربَ الماء؟! ” در دین شما جایزه حسین و بچه های حسین از آب منع بشن؟ *ببخشید عذر میخوام* خودتون میخورید از این آب، یهود و نصاری میخورن از این آب.. مرکباتونو سیراب میکنید … * خاک به دهن من* سگ از این آب میخوره … “و الکِلابُ و الخنازیر یَشَربون منه” سگ و خوک از این آب میخوره اما بچه های حسین “یموتون عطشا …” شما چیکاره اید؟ “اَما تَذکَرونَ عطش قیامه؟” عطش قیامت را از یاد بردید؟ آیا رواست؟ …

 

همین که این سخن عباس را شنیدند آن ۴۰۰۰ نفر شروع به  تیراندازی به طرف آن جناب کردند … ۵۰۰ نفر از ایشان تیرهایی به جانب آن آقا انداختند و به بدن اصابت کرد … “فَحَمَلَ علیهم وتَفَرَّقوا عنه …” حمله کردند … حمله کرد اباالفضل علیه السلام به اونها و متفرقشون کرد و بعضی رو به قتل رسوند. ۸۰ نفر از ایشان را به قتل رسوند با یک حمله … “فَهَمَّ فَرَسَه الی الماء…” رفت به طرف شریعه فرات “فَاَرادَ اَن یشرُبَ مِن الماء…” یه مقدار از این آب را آورد بالا “فَذَکَر عطشُ الحسین و اطفالِه و عِیالِه…” چگونه آب بخورم؟ صدای العطش رسد به گوشم …

 

“فَرَمَی الماء مِن یَدِه…” آب را رو زمین ریخت “لا ذُقتُ الماء و کان سیدی الحسین و اطفالِه عطشانا…” از این آب نخواهم خورد ، لب به این آب نخواهم زد تا زمانیکه حسین و بچه های حسین تشنه اند آب نمی خورم ، شنیدید از من کراراً، آب نخورد که هیچ، کفاره لمس آب را هم داد…

 

گرچه آب را نخوردم اما کف در خنکای آب بردم

این دست ز تن بریده بادا

از حدقه برون دو دیده بادا…

کفاره لمس آب این است

خوش باش که عاشقی همین است …

 

قربونت برم که حسین اومد این دستارو برداشت … مشک را پر از آب نمود و بر دوش راست انداخت و از شط فرات بیرون امد “فَرفع راسُه الی السماء…” سرش رو بالا گرفت و این جمله را عرض کرد به خدا “فبکی…” گریه کرد “و قال الهی اَوصِلنی الیهم…” خدایا منو به بچه ها برسون….من وعده آب دادم، پس لشکر شام و کوفه دور عباس را گرفتند، علاوه بر موکلین به شریعه فرات، راه ها را بر عباس مسدود نمودند که نتواند آب به خیمه …

” فَحارَبَهم محارَبَه عظیمه…” محاربه و جنگ عظیمی و جمع کثیری رو به قتل رسوند، و در این چنین امده “فَاَخَذه النَّبال…” انقدر نیزه و تیر…” فاخذه النَّبال مِن کلَّ مکانِِ…” از همه طرف انقدر تیر و نیزه به عباس خورد…” حتّی صارَت جِلده کالقُنفُذ من کثرهِ النُّبل…”ترجمه کنم؟ هرکسی عباس را میدید فکر میکرد یه خارپشتیه …. اینقدر تیر به بدن حضرت خورد … “فَحَمل علیه..” نوفل ارزق علیه العنه حمله کرد و دست راست عباس را هدف گرفت …

 

تند بخونم رد شم ،دست راست را قطع کرد پس مشک را به دست چپ گرفت. پس همون نوفل ملعون ضرب دیگری به دست چپ زد، دست چپ نیز به زمین افتاد. “فحمل القِربه بِاسنانِه…” مشک را به دندان گرفت و مشک را زیر شکم قرار داد …

 

“و بکی…”عباس گریه میکرد “و قال اللهم…” خدا …”اِنَّ اطفالَ الحسین عطشان…” “فجَائَه سَهمٌ…” یه تیر آمد…”فأصَابَ القِربَه…”خورد به مشک “و اُریقُ مائُها…” آبش رو زمین ریخت… پس تیر دیگری آمد…” ثُمَّ جاءَ سهمُُ آخَر فَاصابَ صدرَه…” خورد به سینه ابوالفضل علیه السلام “فانقَلَب عن فَرَسَه…” عباس در خون خود غلطید….”فصاح…” اینجا عباس علیه السلام صیحه زد ای برادر برادر خود را دریاب. باد رسوند به گوش مبارک آقا سیدالشهدا علیه السلام، هرچی به عباس تیر میزدن، عباس فقط یه جمله خدا من وعده آب به اطفال دادم…

 

خدا من وعده دادم… وقتی تیر را به مشک زندن دیگه امید عباس ناامید شد … به همین دلیل برگشت،دیگه نرفت سمت خیمه ها، دست که ندارم… تیر که خوردم… ولی با چشمش فراری میداد افراد رو ابوالفضل… اینجاست که باید این چشم رو بست… لا اله الا الله… این چشم رو بست … چیکار کردن؟ تیر به چشم مبارک عباس … بتونن از همه طرف عباسو محاصره کننن … آمد تیرو خارج کنه،کلاه خود از سر عباس افتاد … سر عباس اینجا برهنه شد… دست نداره … چشم نداره … افتاده رو زمین… حمله کردن… با شمشیرا زدن… با نیزه ها زدن … یه حرام زاده ای یه عمودی به فرق عباس زد…تو ناحیه ی مقدسه میگه این رگای گردن متلاشی شد… کاری کردن..

 

اینو میگم فقط یه اشاره میکنم … بیشتر از این نمیتونم برم جلو … کاری کردن که سر عباس بالا نیزه بند نمیشد دیگه … دیگه سرو به پهلو به نیزه زدن…سرو به نیزه بستن… نمیدونم… اما اینو میدونم حرمله کاری با عباس و سر عباس کرد که محاسن عباس رو زمین کشیده میشد… یه نفر اومد گفت: حرام زاده این ریسمانو کوتاه کن که این محاسن رو زمین کشیده نشه … ولی عباس میگه بذار بیاد … حرمله هرکاری میخوای با سر  من بکنی، بکن… بذار تو کوفه و شام همه نگاه به سر من کنن … کسی نگاه به ناموس من نکنه ….

 دانلود

بازدیدها: ۱۱۰۹

ادامه مطلب