امیرالمومنین مصداق اتم طهارت (استاد انصاریان)

بسم الله الرحمن الرحیم

فیش منبر

مصداق اتم طهارت

*استاد انصاریان*

 

             کانال فیش منبر در ایتا

https://eitaa.com/fishemenbar

عرضه در سایت طلبه یار = http://www.talabeyar.ir

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام على سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و على اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

وعده داده بودم در رابطه با پاکى همه جانبه اى که براى هر انسانى تحصیلش میسر است مصداقى را بیان کنم، این مصداق که هم در قرآن کریم با نشانه هایى که آیات بیان میکند و هم در روایات و هم در گفتار اهل دل، اهل حال، اهل دانش و اهل بینش مطرح است، وجود مبارک امیرالمؤمنین (ع) است.

امام (ع) نسبت به خدا، انسان و دنیا از اندیشه و نظر پاک برخوردار بود. در مرحله قلب و نیّت قلب از پاکى برخوردار بود. در عمل و کردار و در اخلاق و حالات هم دریاى بى ساحلى از پاکى و طهارت بود. طوفان بلاها و خطرها و تنگناها و مصائب سنگین در نظر پاک او نسبت به حق، نسبت به انسان و نسبت به دنیا در اخلاق و عمل او اثر منفى نگذاشت و راهى براى ایجاد انحراف در هیچ کدام از نواحىِ وجود مبارک او پیدا نکرد.

خدا در دیدگاه على (ع)

فعل حضرت حق درباره وجود مقدس حضرت حقّ البته در جهت فعل حقّ که شیاطین بیشترین انحراف را در طول تاریخ در اندیشه ها ایجاد کردند وجود مقدس او این نظر را داشت، (در حالى که خودش گرفتار انواع حوادث و بلاها و مشقّت ها بود ببینید چه نظر پاکى نسبت به فعل حقّ داشت: (ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبادِه .)«۱» خدا را این گونه دید و درست دید، نظرى که درباره خدا و فعل خدا داشت، صحیح ترین و پاک ترین نظر بود، چون قرآن مجید اعلام کرد غیر از مخلَصین هر کس درباره خدا نظر بدهد و حرف بزند نظر کاملى نیست و سخن جامعى نیست، اما صریحاً قرآن کریم نظر مخلصین را در رابطه با پروردگار امضا کرد.

امیرالمؤمنین (ع) مى فرماید: او وجود مبارکى است که نسبت به بندگانش کمترین ستمى روا نمى دارد، نه در دنیا و نه در آخرت، کمبودها، نقص ها و عیب ها هم در هر شکلى که در زندگى مردم رخ نشان مى دهد کارخانه تولیدش را خود مردم مى دانند.

(إِنَّ اللَّهَ لَا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْا وَ لَکِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ .) «۲» خداوند متعال به کمترین چیزى به بندگانش ستم روا نمى دارد، این مردم هستند که خودشان زمینه ستمکارى بر خودشان را فراهم مى کنند.

 

خیلى حرف زیبایى است، امیرالمؤمنین (ع) اعتقادش این است که عیب هاى زندگى، نقص هاى زندگى، کمبودهاى زندگى، مشکلات زندگى و دردهاى زندگى را با عادل شدن معالجه کنید، و الا تا در جامعه ستم هست طبعات ستم هم خواهد بود، آثار ستم هم خواهد بود.

رهایى از آثار ستم به این است که همه تصمیم بگیرند آدم هاى پاکى بشوند، انسان هاى عادلى بشوند، انسان هاى با انصافى بشوند.

نهایتاً حرف اسلام این است که کلید حل مشکلات متخلق شدن همه، به اخلاق پروردگار است. اگر یک نفر ستمکار هم بین مردم باشد باز کشتى حیات عیب پیدا خواهد کرد، و خیمه حیات دچار تنگنا خواهد شد. در قیامت هم همین طور، با این که (مَلِکِ یَوْمِ الدّینِ ) است قدرت واحد و تمام مهار قیامت به تنهایى به دست اوست.

در قرآن مجید مى فرماید: به اندازه رشته نازک وسط هسته خرما که به زحمت هم به چشم مى آید، یا در آیات دیگر مى فرماید: به اندازه سوراخ ریز میان هسته خرما به احدى ستم روا نخواهم داشت.

این طور نیست که در بازار قیامت بگویم این طرفم فرعون است، این نمرود است، این شمر است، این یزید است و با این اوضاعى که در دنیا داشتند بیش از حد جرمشان توى سرشان بزنم، نه، جریمه به اندازه جرم است، خداوند ستم نمیکند. «۳»

منفعت این دیدگاه

یک منفعت این نظر پاک این است که هیچ گاه انسان گلایه مند و شاکى از وجود مقدس او نمى شود. وقتى که آنجا را در اوج عدالت ببیند و ستمکارى و مولدش را انحراف فکرى و روحى خود انسان بداند، تمام درهاى گلایه و شکایت از پروردگار عالم به روى ذهن بسته مى شود، آن وقت رابطه آدم با پروردگار عاشقانه مى شود، بى رغبتى به حق در دل پیدا نمى شود، کسالت از حق در باطن پدیدار نمى شود و خستگى از حق براى انسان نمى آید. بلکه انسان در این سیر فکرى پاک روز به روز بر عشق و ایمان و ارتباط و عبادت و حرکتش به جانب مقام قرب اضافه میشود. این پاکى و عشق تا جایى مى رسد که نوشته اند: روز عاشورا هر چه بر أباعبدالله (ع) میگذشت برافروختگى چهره او بیشتر مى شد، و زمانى که شمر تیزى خنجرش را مى خواست به گلوى حضرت بکشد سید الشهداء (ع) لبخند زد، این لبخند خیلى معنى داشت، معنایش هم این بود که تمام وجودم از محبوبم در اوج رضایت قرار دارد و آنچه میگذرد مربوط به انحراف انسان است نه تقدیر و عمل پروردگار. این نظر وجود مبارکشان به پروردگار در جهت فعل پروردگار است.

احکام حضرت حق

و اما درباره احکام پروردگار مى فرماید: (عَدَلَ عَلَیْهِمْ فى حُکْمِه ). «۴» پروردگار عالم در فرمان دادن به بندگانش فقط و فقط عدل را رعایت میکند. (وَ قامَ بِالْقِسْطِ فى خَلْقِه .) و تمام حیات بشر را در سیطره عدلش اداره میکند، و ستم ها مربوط به خودشان است.

انسان از دیدگاه على (ع)

و اما نظرشان در رابطه با انسان، خیلى نظر شگفت انگیزى است.

یک گروهى در زمان خود امیرالمؤمنین (ع) در اوج هواپرستى و خودپرستى و جهالت که خطرناکترین بیمارى ها و کاملا بر ضد خدا قرار گرفتن است چنان با شخصیت امیرالمؤمنین (ع) درگیر شدند که نهایتاً حکم کفر بر امیرالمؤمنین (ع) جارى کردند. شما مطلبى را فقط مى شنوید، باید به گذشته برگردید و خود را در زمان امیرالمؤمنین (ع) قرار بدهید و امیرالمؤمنین (ع) را امیرالمؤمنین (ع) ببینید، هم از دید پروردگار هم از دید پیغمبر، حداقل سیصد آیه در قرآن است که اهل تسنّن هم نقل کرده اند، میگویند مصداق اکمل این سیصد آیه در امت، امیرالمؤمنین (ع) است.

شما پیغمبر (ص) را ببینید و با چشم پیغمبر (ص)، على (ع) را نگاه کنید، من فقط یک نظر پیغمبر (ص) را میگویم که: شیخ سلیمان بلخى حنفى در کتاب ینابیع الموده خود نقل میکند که روزى پیغمبر (ص) بالاى منبر به مردم فرمود: واقعاً هر کسى که دلش مى خواهد آدم را با علمش ببیند، نوح را با عزمش ببیند، ابراهیم را با حلمش ببیند، موسى را با هیبتش ببیند، و عیسى را با زهدش ببیند اشاره کردند: (فَلْیَنْظُرْ الى عَلى ابْنِ ابى طالِب .) «۵» این یک نفر به تنهایى همه انبیاء است، آن وقت این هواپرستان خودپرست جاهل، در دل جامعه اسلامى که خودشان را هم به مردم باورانده بودند که ما آدم هاى درستى هستیم اعلام کردند که: على کافر است و جنگ با او و کشتنش واجب است و شرّش را باید از سر جامعه کم کرد. «۶»

از گنهکار ناامید نباشید

در چنین موقعیتى نظر ایشان راجع به انسان چه بود؟ وقتى که به او میگفتند با این گروه هواپرست و خودپرست جاهل که شما را تا پستى کفر به باور مردم دادند چه باید کرد؟ شما بودید چه نظرى داشتید؟ آنقدر براى انسان احترام قائل بود که درباره این گروه وقتى که از او مى پرسیدند چکار باید کرد؟ میفرمود: از گنهکار نا امید نباشید، کریمانه با او برخورد بکنید، معالجه اش بکنید. میفرمود: انسان هاى خوب که خوبند، انسان هاى پاک که پاکند، ما در کنار آنها کارى و زحمتى نداریم، یک کاروان پاکى هستند که به جانب لقاء خدا حرکت مى کنند، باید به داد اینها رسید، باید دل براى اینها سوزانید، باید براى اینها گریه کرد و باید براى آنها طبیبانه اقدام کرد. و اصرار داشت ناامید نباشید.

حرمت انسان

براى حریم انسان، جان انسان، وجود انسان آنقدر احترام قائل بود که میگفت: دشمن ترین دشمنان من بیمارند، باید علاجشان کرد. علاج. او غیر حکومت هایى بود که اگر یک نفر بر اثر درد بگوید: بالاى چشمتان ابروست، مأمور در خانه اش بیایند و دعوتنامه بفرستند و او را به انواع مراکز اطلاعاتى بکشند و به خاک سیاه بنشانند. او میگفت: اولا اینها انسان هستند و بعد هم عارضه بیمارى به آنها خورده، باید معالجه شان کرد، ناامید هم نباشید. یک روزى روى منبر کوفه در ایام حکومت و قدرتش سخنرانى مى کرد، آنقدر مردم تحت تأثیر سخنرانى بودند که مات زده نگاهش میکردند، یکى از همین گروه از وسط جمعیت بلند شد و گفت: پسر ابوطالب! خدا ریشه ات را بکند که چقدر خوش زبانى! تا چهل پنجاه نفر قصد حرکت کردند، امام (ع) از روى منبر فرمود: با شما بود؟! گفتند: نه. فرمود: به چه کسى گفت خدا ریشه ات را بکند؟ گفتند: به شما. فرمود: حق درگیرى بر عهده من است، من باید با او درگیر بشوم، من هنوز سخنرانى ام تمام نشده، بگذارید بنشیند و گوش بدهد، شاید هدایت بشود.

هدایت انسان ها

او نسبت به انسان ها فقط دغدغه هدایت داشت. به خدا قسم در سه جنگ جمل و صفین و نهروان تا جایى که در توان امیرالمؤمنین (ع) بود جنگ واقع نشود کوشید اما نشد و دشمن جنگ را به او تحمیل کرد. نوشته اند در جنگ جمل بعد از این که حضرت (ع) پیروز شد به جاى این که بگوید شهرها را چراغان بکنید، نقل و شیرینى پخش بکنید و پرچم هاى رنگارنگ بزنید، آمد وسط میدان جمل، کنار کشته هاى دشمن، عین مادر داغ دیده اشک ریخت و گفت: اینها دلم را سوزاندند، و سوز دل من به این است که همه باید بهشت مى رفتند، اما خودشان راهشان را به سوى جهنم کج کردند. کدام فرمانده نظامى براى کشته هاى دشمن اشک ریخته است؟! سراغ دارید؟ فرماندهان پیروز، همیشه غرور نشان مى دهند و مارش پیروزى میزنند و چراغانى مى کنند، درجه میگیرند، اما امیرالمؤمنین (ع) آنقدر براى انسان دغدغه داشت که مى آمد کنار کشته دشمن اشک مى ریخت که چرا جهنم رفتید؟ چه درسهایى امیرالمؤمنین (ع) از پاکى به ما مى دهد!

ما چه کرده ایم؟

پدران! مادران! معلم ها! اساتید دانشگاه! حاکمان مملکت! شما چه مقدار دغدغه انسان را دارید؟ چه مقدار؟ این همه سوز دل را چگونه باید معالجه  کرد؟ مشکلات را چگونه باید حل کرد؟ ثروت مملکت را چگونه باید خرج کرد؟ محبت ها، چگونه باید خرج بشود؟ معلم چگونه باید خود را خرج شاگرد بکند؟ استاد دانشگاه چگونه باید خود را خرج کند؟ دولت چگونه باید خود را خرج ملت کند؟ شما یک مو از على (ع) به تنتان هست؟ شما به اندازه اى که او دغدغه انسان را داشت، شما هم دارید؟ او براى گمراه اشک مى ریخت، شما براى گمراه تا حالا چه کرده اید؟ الآن هم که کشور ما (یَخْرُجُونَ مِنْ دینِ اللّهِ افْواجاً) است. چقدر شما دغدغه دارید؟ چقدر ناراحتید؟ چقدر دختران ما از نظر روش و افکار و اخلاق تبدیل به دختران تل آویو و واشنگتن شده اند؟ چقدر جوان هاى این مملکت فاسد و معتاد و دزد و جیب بر شدند؟ شما چقدر دغدغه انسان را دارید؟

محبت به شقى ترین مردم

شبى که زیر تیزى شمشیر زهرآگین ابن ملجم داشت دست و پا مى زد نزدیک نیمه شب بیست و یکم حسن و حسین و قمر بنى هاشم و محمد حنفیه: را صدا زد، گفت: عزیزان من! یک نفر به من حمله کرده، من امشب شهید مى شوم، فردا ننشینید بگویید على (ع) را کشتند پس تا جایى که دلمان خنک بشود باید بکشیم، یک نفر مرا کشته است. بعد به حسن و حسینش ۸ گفت: حسن جان! حسین جان! اگر دلتان آمد قاتل مرا ببخشید، اگر بنا شد قصاص بکنید، در تاریکى محراب، یک ضربت به من زده، دوتا نزده، مبادا دوتا شمشیر به او بزنید، اگر با آن یک ضربت کشته شد بدنش را دست مردم ندهید چون من مى دانم مردم عصبانى هستند، عادل هم نیستند، چاقو و خنجر و چوب میآورند، بدنش را ممکن است سوراخ سوراخ کنند، چشمش را دربیاورند، خودتان جنازه قاتل مرا دفن کنید، به دست مردم نیفتد. چه کسى چنین

دغدغه اى را نسبت به انسان دارد؟ آن هم نسبت به اشقى الاشقیاء و قاتل خود.

به جز از على که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

این چه روح و فکر پاکى است که وقتى صبح نوزدهم او را روى گلیم میگذارند، سر گلیم را بچه ها میگیرند میآورند داخل خانه، بلافاصله نان و آب و شیر میآورند، چشمش را باز میکند میگوید: حسن جان! ابن ملجم هم مسافر است، او هم روزه نیست، صبحانه مرا به او بدهید بعد براى من صبحانه بیاورید. و براى این که قاتل را بیدار و آگاه کند آفتاب که طلوع کرد به پسرهایش گفت: قاتل را بیاورید من او را ببینم. ابن ملجم را آوردند. فرمود: بنشین کنار بستر من. براى این که او را تحریک بکند و به خود بیاید، با آن حال مظلومانه اش برگشت گفت: من براى تو بد امامى بودم؟! عیبى داشتم؟!

سفارش به استاندار

در عهدنامه مالک اشتر نوشت: مالک! کارى کن که در خیمه حیات از حداقل زندگى خوب تمام مردم برخوردار باشند، چه این که مردم هم دین تو باشند یا هم دین تو نباشند، براى تو فرقى نکند. یک وقت نگویى چون اینها مؤمن هستند به اینها بیشتر برسم، ولى اینها چون یهودى، مسیحى یا زرتشتى اند از تدارکات کشور چیزى به آنها ندهم. «۷»

دنیا در دیدگاه على (ع)

اما راجع به دنیا پاک ترین نظر را داشت: (انّ الدُنْیا دارُ صِدْق لِمَنْ صَدَقَها، وَ دارُ عافیَه لِمَنْ فَهِمَ عَنْها وَ دارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها وَ دارُ مَوْعِظَه لِمَنِ اتَّعَظَ بِها، مَسْجِدُ أَحِبّاءاللّهِ وَ مُصَلّى مَلائِکَهِ اللّهِ وَ مَهْبَطُ وَحْىِ اللّهِ وَ مَتْجَرُ اوْلیاءَاللّه اکْتَسَبُوا فیها الرَحْمَه وَ رَبِحُوا فیها الْجَنَه ). «۸» شما در تمام مکتب ها بگردید اگر نمونه این نظر را راجع به دنیا دیدید؟

نیّت امیرالمؤمنین (ع)

و اما نیّت او، کافى است که شما در کتاب هاى شیعه و سنى وزن نیت او را از زبان پیغمبر اکرم (ص) بشنوید. این وزن نیت على (ع) در پاکى در سن بیست و سه سالگى است: (ضَربَهُ عَلى یَوْمَ الْخَنْدَقْ افْضَلْ مِنْ عِبادَهِ الثَقَلَیْنْ.) «۹» در پاکى نیت، شما کافى است پاکى نیت او را در این آیه سوره بقره ببینید: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ …) «۱۰» خدایا! جانم را آن هم در سن بیست سالگى با تو معامله مى کنم فقط محض خودت. من نه کارى به بهشت دارم و نه کارى به جهنم، جانم را با شخص خودت معامله مى کنم.

عمل امیرالمؤمنین (ع)

اما از نظر عمل: امام باقر (ع) میفرماید: یک روز در اتاق پدرم زین العابدین (ع) نشسته بودم، داشتم عبادت پدرم را نگاه مى کردم، رکوعش را، سجودش را، حالش را، بعد با صداى بلند شروع کردم گریه کردن. پدرم نمازش را که سلام داد و فرمود: باقرم! چرا گریه مى کنى؟ گفتم: پدر از این سنگینى عبادتت دلم سوخت، پدرم شروع کرد گریه کردن. به پدرم گفتم: من دلم براى شما سوخت گریه کردم، شما براى چه گریه مى کنى؟ فرمود: عزیز دلم! اگر زمان على (ع) بودى و عبادت على (ع) را مى دیدى چه میگفتى!

یک شعر از یک سنى حنفى مسلک بخوانم، حنفى ها خیلى متعصب اند.

شیر خدا شاه ولایت على

صیقلى شرک خفى و جلى

روز احد چون صف هیجا گرفت

تیر مخالف به تنش جا گرفت

غنچه پیکان به گل او نهفت

صد گل محنت ز گل او شکفت

روى عبادت سوى محراب کرد

پشت به درد سر اصحاب کرد

بیست و سه سالش بود، جراح به پیغمبر (ص) گفت: نود زخم خورده، همه را بستم اما یک تیر به عصب استخوان پا فرو رفته تا مى خواهم آن را دربیاورم شدید ناله مى زند، من هم مى دانم دردش خیلى است، نمیگذارد آن را دربیاورم، چکار کنم؟ پیغمبر (ص) فرمود: صبر کن وقت نماز بشود.

خنجر الماس چو بینداختند

چاک به تن چون گلش انداختند

گُل گُل خونش به مصلى چکید

گشت چو فارغ ز نماز آن بدید

این همه گل چیست ته پاى من

ساخته گلزار مصلاى من

صورت حالش چو نمودند باز

گفت که سوگند به داناى راز

کز علل تیغ ندارم خبر

گر چه زمن نیست خبردارتر

(جامى) از آلایش تن پاک شو

در قدم پاک روان خاک شو

شاید از این خاک به گردى رسى

گرد شکافى و به مردى رسى

 

اخلاق امیرالمؤمنین (ع)

یک موردش را برایتان بگویم، ایام حکومتش است، رئیس مملکت است، در راه دارد میآید یک دختر خانمى را مى بیند زار زار گریه میکند. على (ع) در مقابل گریه گریه کنندگان طاقت نمیآورد، دختر خانم! چى شده؟ گفت: من کنیزم و کلفت هستم، پول به من داده اند خرما خریده ام، خرما خوب نیست، خانمم گفته برو پس بده و آمده ام به خرمافروش میگویم: پس بگیر، میگوید: پس  نمیگیرم. فرمود: بیا با همدیگر برویم من خرمایت را پس بدهم. آمد در مغازه خرمافروش، خیلى بامحبت فرمود: این خرما را عوض بکن. گفت: به تو هیچ ربطى ندارد، به خرما فروش لات و بیتربیت دوباره فرمودند، اگر ممکن است عوض کن، گفت مزاحم کسبم نشو. و از پشت دخل آمد و یک مشت به سینه امیرالمؤمنین (ع) زد و از مغازه بیرون پرتش کرد. گفت: میگویم برو. به دختر فرمود: خوب این که پس نگرفت بیا برویم در خانه تان به خانمت بگویم حالا با این خرماها قناعت کن. هیچ قدرتمندى در روى این کره زمین به این پاکى مى شناسید؟ اینقدر اخلاق والا. دختر راه افتاد، على (ع) هم راه افتاد، همسایه روبرویى آمد در مغازه جوان خرمافروش، گفت: با کدام دستت به این سینه زدى؟ گفت: با این دست. گفت: خوشت آمد با این مشتى که به این مرد زدى؟! تو فهمیدى این کیست؟ گفت: نه، کیست؟ با این  لباس پاره اش آمده بود اینجا مزاحم ما شده بود. گفت: نفهمیدى؟ گفت: نه، گفت: این سینه، صندوق اسرار خداست، این شوهر فاطمه زهرا (س) است، این پدر حسن و حسین ۸ و این امیرالمؤمنین (ع) است. دوید دنبال امیرالمؤمنین (ع)، آمد خودش را بیندازد روى پاى على (ع)، زیر بغلش را گرفت، گفت: مرا ببخش، بد کردم. فرمود: تو مرا ببخش، من آمدم مزاحم کاسبى ات شدم. «۱۱» لا اله الا الله.

شما رئیسهاى کشورها یک موى على (ع) به تنتان هست؟ خرما را گرفت و بهترین خرما را براى دختر آورد و فرمود: برو، گفت: على جان! دیر شده مرا مى زنند. فرمود: خوب من میآیم از جانب تو عذرخواهى مى کنم. خانم دید کنیزش دیر کرده، پنج دفعه هى آمد در را باز کرد و بیرون را نگاه کرد، بعد یک مرتبه دید کنیزش با امیرالمؤمنین (ع) دارد میآید، على (ع) را میشناخت، دو لنگه در را باز کرد امیرالمؤمنین (ع) فرمود: یک مقدار دیر شده عذرش را قبول کن، گفت: آقا جان! فداى قدمتمان بشوم، من این کنیز را به شما بخشیدم. امام (ع) هم رو کرد به کنیز، فرمود: من هم تو را در راه خدا آزاد کردم برو، این یک مصداق پاکى.

______________________________
(۱). نهج البلاغه: خطبه ۱۸۵
(۲). یونس: ۴۴٫
(۳). نساء: ۱۲۴٫ «وَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّلِحَتِ مِن ذَکَر أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ وَلَا یُظْلَمُونَ نَقِیرًا»
(۴). نهج البلاغه: خطبه ۱۸۵٫
(۵). ینابیع الموده: ۱/ ۳۶۲، الباب الرابعون، حدیث ۱٫ أخرج أحمد بن حنبل فى مسنده، و احمد البیهقى فى صحیحه عن أبى حمرا، قال: قال رسول الله ۶: من أراد أن ینظر الى آدم فى علمه، و الى نوح فى عزمه، و الى ابراهیم فى حلمه، و الى موسى فى هیبته، و الى عیسى فى زهده، فلینظر الى على بن ابى طالب ۷٫
و این روایت در مصادر شیعى به طرق مختلف با اختلاف کمى نقل شده است.
(۶). خوارج حضرت امیرالمؤمنین ۷ را کافر مى دانستند، ملل و نحل: ۱۷۰، الایضاح: ۴۸٫
یک مصداق این مطلب روایتى است که: مردى از خوارج خطاب به امیرالمؤمنین ۷ گفت: قاتله الله کافراً ما افقهه.
نهج البلاغه: حکمت ۴۱۲؛ بحارالانوار: ۳۳/ ۴۳۴؛ حدیث ۶۴۳٫
(۷). نهج البلاغه: نامه ۵۳٫
مَوْعِظَه لِمَنِ اتَّعَظَ بِها، مَسْجِدُ أَحِبّاءاللّهِ وَ مُصَلّى مَلائِکَهِ اللّهِ وَ مَهْبَطُ وَحْىِ اللّهِ وَ مَتْجَرُ اوْلیاءَاللّه اکْتَسَبُوا فیها الرَحْمَه وَ رَبِحُوا فیها الْجَنَه ). «۱» شما در تمام مکتب ها بگردید اگر نمونه این نظر را راجع به دنیا دیدید؟
(۸). نهج البلاغه: حکمت ۱۳۱٫” همانا دنیا سراى راستى براى کسى است که با آن به راستى برخورد کند، و خانه عافیت است براى آن که آن را فهمید، و محل توانگرى است براى آن که از آن توشه گرفت، و جاى پند است براى کسى که با آن پند گیرد. مسجد عاشقان خدا، و جایگاه نماز فرشتگان، و محل فرود آمدن وحى، و تجارتخانه اولیاء خداست که در آن کسب رحمت کردند و بهشت را سود بردند.”
(۹). الاقبال: ۴۶۷؛ عوالى اللآلى: ۴/ ۸۶، حدیث ۱۰۲٫
(۱۰). بقره: ۲۰۷
(۱۱). کشف الغمه: ۱/ ۱۶۳؛ بحارالانوار: ۴۰/ ۳۳۱، باب ۹۸، حدیث ۱۴٫
(۱۲). در تاریخ ایراد این سخنرانى اشغالگران به شهر مقدس نجف اشرف حمله کرده بودند و گروه زیادى از شیعیان را در کنار حرم شریف حضرت امیرالمؤمنین به خاک و خون کشیدند

‫۰/۵ ‫(۰ نظر)

بازدیدها: ۴۸۸

ادامه مطلب